منوچهر خان حكيم
14
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
خواسته باشيد به خدمت بياورم ، كه سبكتكين ليث را تحسين كرده ، ارسطو را به دست او داد . آن حرامزاده او را برداشته ، بر سر چارسو « 1 » آورده ، كسى به طلب آهنگران بلخ فرستاد ، كه حاضر شدند . اشاره كرد تا از جهت حبس ارسطو ، قفس فولادين بساختند و آن پير روشن ضمير را در قفس فولاد انداخته و تيرچوب عظيم بر سر چارسو نصب كردند و قفس ارسطو را بر آن چوب آويختند و ليث با چارصد نفر عيّار به نگهبانى او قيام نمودند . [ اعزام نسيم براى آزاد ساختن ارسطو ] اما چون صبح شد ، از آن جانب خبر از براى اسكندر بردند كه امشب ارسطو را در جامهء خواب دزديدهاند ، كه از اين خبر ملالت اثر ، عالم در مدّ نظر شاه هفت كشور تيره و تار شد . مهتر نسيم عيّار را طلبيد و گفت : اى سرهنگ ! مرا بىوجود ارسطو امور پادشاهى رونقى ندارد و تو را به خلاصى او بايد رفت ، كه آن مرد ، تاب بند زندان ندارد كه مبادا ضرر جانى به وى رسد . پس نسيم عيّار ، انگشت قبول به ديدهء خود نهاده ، متوجّه راه شد . بعد از رفتن نسيم ، اسكندر برق فرنگى را طلبيد و گفت : اى سرهنگ ! نسيم يكّه و تنها به ميان جمع كافر رفته است ، مبادا پايش به سنگى برآيد ؛ تو را هم از پى او بايد رفت كه اگر قضيهاى رو دهد ، او را مدد رسانى . پس او نيز آنچه لازمهء عيّارى بود برداشته ، متوجّه شهر بلخ شد ، بعد از آن اسكندر ، آتشافروز را ، كه پسر نسيم باشد ، طلبيد و گفت : تو را هم عازم اين راه بايد شد . حاصل كلام ، اسكندر ، بيست نفر از عيّاران خود را به خلاصى ارسطو فرستاد . اما چون نسيم عيّار داخل بلخ شد ، در گوشهاى چندان درنگ نمود كه شب به سر دست درآمد و از حضرت بارى ، يارى خواسته ، روانهء چارسو شد . ارسطو را ديد در قفس فولادى محبوس شده و ليث عيّار بالاى صندلى مرصّع قرار گرفته و چارصد نفر
--> ( 1 ) . چارسو : بازارى كه هر چهار طرف ، راه داشته باشد . نام آن جاى از بازار كه به هر چهار طرف راسته و دكانها راه دارد .